بدون عنوان
امروز دوباره برای رسیدن به کلاس دیر کرده بودم و میدونستم که باز باید غرغر های استاد رو دوباره تحمل کنم.با عجله به سمت کلاس حرکت کردم.به ولیعصر رسیدم و منتظر تاکسی شدم.بعد از چند دقیقه انتظار،یک پراید یشمی چراغ داد و من علامت مستقیم رو با دستم نشون دادم.چند متر جلوتر از من ایستاد.من هم بدون توجه به راننده سوار ماشین شدم.بعد از لحظاتی تازه متوجه شدم که راننده ماشین یک زن است با سن سالی در حدود سی هفت یا هشت سال.زیاد تعجب نکردم چون این بار دومین باری بود که سوار تاکسی با راننده زن میشدم.سه نفر دیگه ای که در ماشین بودند با کنجکاوی تمام حرکات راننده زن رو دنبال میکردند.
یکدفعه هوس صحبت کردن و دونستن ماجرای زندگیش به سرم زد.دفعه پیش هم همین خیال رو داشتم ولی ترس یا شاید نوعی خجالت مانع من شد.این بار نمیخواستم این فرصت رو به راحتی از دست بدهم.قید کلاس رو زدم و فقط منتظر فرصت بودم تا سر صحبت رو باز کنم. هیچ چیزی از یک راننده مرد کم نداشت.با مسافر ها سر قیمت بحث میکرد،از ترافیک گله میکرد ، با سرعت لایی میکشید و راننده های زن را دست و پا چلفتی خطاب میکرد.این بار بر خلاف همیشه شانس آوردم.همه مسافر ها پیاده شدند و من مجال صحبت کردن را پیدا کردم.دل رو به دریا زدم و گفتم که خبرنگار مجله ... هستم.به من اعتماد نکرد.چیزی نمیگفت.نمیگفت که چرا مجبور به مسافر کشی شده.زن های نیازمند در جامعه ما کم نیستند که احتیاج به کار کردن دارند ولی انتخاب کار خشنی مثل مسافر کشی هنوز در جامعه دردمند ما زیاد جا نیفتاده.بالاخره با هزار مکافات و اینکه عکسی در کار نیست یا اسمی از شما برده نمیشه تونستم مجابش کنم که از زندگی پر دردش چند کلمه حرف بزنه.
خودش رو ثریا معرفی کرد.گفت که شوهرش هم کار میکند ولی کفاف زندگی پرخرج زندگی امروز رو نمیده.میگفت که هیچکس از کار کردن اون خبری نداره حتی شوهر و فرزندانش.گفت که پسر بزرگم دانشجوی دانشگاه آزاد در شیراز است و برای تامین هزینه های پسرش و دخترش تینا که امسال کنکور داره مجبور به مسافرکشی شده.گفت این پر درآمدترین کاری بوده که تونسته پیدا کنه و روزی 10 هزار تومان از همین کار بدست میاره و میگفت فعلا کفاف میدهد.از درآمد شوهرش پرسیدم گفت: فریبرز(شوهرش)10 سال است که به معلمی مشغول است و حداکثر درآمدش با احتساب تدریس خصوصی به بیشتر از 150 هزار تومان نمیرسد .از ثریا پرسیدم که اگر بک روزی پسرت در همین گوشه و کنار شما رو در حال مسافر کشی ببیند جه میشود؟گفت که هرگز خودش را نخواهد بخشید چون در این صورت پسرش دیگر به درس ادمه نخوهد داد و تمام آرزوهای ثریا برباد رفته است.
بعد از یک ربع صحبت انگار که ثریا هم آرام تر شده بود.با من درد ودل کرده بود ، بدون اینکه من رو بشناسه.اجازه نداد که ازش عکس بگیرم و از من دوباره قول گرفت که نام فامیلش رو فاش نکنم.
غم نامه ثریا من رو دوباره به فکر برد که سرنوشت هزاران ثریا دیگر چیست؟به کدام سمت میروند؟تا کی توان تحمل این همه سختی را دارند؟من که از تصور این همه مصیبت عاجزم.
واقعیت امروز جامعه ما چنین است،فقر دامن گیر همه شده و راه فراری هم باقی نگذاشته.من همیشه در ذهنم به این مسئله فکر میکنم که عاقبت این خلق گرسنه با این فاصله طبقاتی عظیم به کجا میکشد.
امان از آن روز که آشفته بازاری شود و بندهای امنییت از هم گسسته
آن روز است که این خلق گرسنه عقدهای سالهای فقر را با غارت جبران خواهد کرد